از بین این یخ های لا مصب مرا بردار

یا لااقل جای خودت یک پیرهن بگذار

پیچیده ام دور خودم از شدت سرما

خورشیدی و پیراهنت  یادآور گرما

شب های سرد من پر از پوچی پر از هیچی

شب ها که سردم می شود دور که می پیچی؟

شب ها که سردم می شود یاد چه می افتی؟

گفتم برایم پیرهن بگذار – کی گفتی؟؟

گفتم ولی انگار یادت رفت سردم بود

حتی کنار چاه های نفت سردم بود

در خواب های هر شبم از رفتنت حرف است

اهواز هم در خواب های من پر از برف است

شبها که سردم می شود هی دوستت دارم

باید برای دیدنت کبریت بشمارم

رویای من کم بود می شد پا به پا باشی

باید فقط در شعله ی کبریت ها باشی

دنیای من با بادهای ناجوانمردش

دنیای تو با قوطی کبریت خونسردش

کبریت اول سوخت دستم سوخت  سردم بود

کبریت آخر را به من نفروخت  سردم بود

شب های سرد من پر از پوچی پر از هیچی

یخ می زنم وقتی که دور من نمی پیچی

بعد از تو خون در شاهرگ ها  لخته شد ماسید

هر شب کسی در چاه نفتم برف می پاشید

تنها شدم وقتی که با کبریت ها رفتی

تاریک تاریکم نمی بینم کجا رفتی

شب ها که سردم می شود فانوس با من نیست

رفتی ولی پیراهنت افسوس با من نیست

  
نویسنده : علی شهیب زادگان ; ساعت ٧:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/۱٧