(1)

 

خفه نمی شوم!

 

- در اتاق گاز را عرض می کنم-

 

اگر دریچه ی چشمانت را باز نگه داری

 

(2)

 

چشمهایت رسوب خواهد کرد ته یک تنگ آب وقتی که-

 

ماهی ات ساده خود کشی بکند بغل یک حباب...وقتی که-

 

در و دیوار کوچه می خواهند رد پای تو را بغل بکنند

 

من - چه تنها- کنار رد شدنت می کشم هی عذاب وقتی که...

 

 

هی شما را شماره می گیرم هی دوباره نمی دهد آنتن

 

« لعنتی گوشی ات خراب شود!خب نمی دی جواب وقتی که»

 

 

دارم از چاله می کشم بیرون/ بدنم را به چاه...نه نگذار

 

مه گرفته تمام فاصله را  ماه من!/ پس بتاب وقتی که-

 

لامپها بی دلیل می کورند(!)-نه ببخشید کورتر شده اند-

 

و تصادف دوباره / نزدیک است بروم توی خواب وقتی که

 

 

« سردمه مثل برف مثل تگرگ  ماهیامو یکی بده به نهنگ-

 

که دیگه سیرم از خودم از تو ...از توی بی نقاب وقتی که ...»

 

 

آخرش چه؟ عروس او بشوی؟من خودم را گلوله خواهم زد

 

پیش از این هم به این اشاره شده  : خودکشی...تنگ آب... وقتی که...

 

تو زیادی بدی  هوا خوب است! حقش این است عاشقی نکنم

 

بروم گوشه ای  و لم بدهم توی اين  آفتاب وقتی که...

 

نه ولی این نمی شود/ اصلن باید از نو تو را غزل بشوم...

 

 

توی رگهای نسبتا  کم خون می دود التهاب وقتی که-

 

تو به خوابم بیایی و بعدش/بپرم بی هوا در آغوشت

 

تازه آن وقت  سیب می فهمد جاده های بهشت سمت کجاست

 

 

 

 

 

  
نویسنده : علی شهیب زادگان ; ساعت ٧:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/٤