(1)

همراه خودت بهار داری بانو

یک طایفه خواستگار داری بانو

 با این همه یادت نرود فردا ظهر

با شاعر خود قرار داری بانو

(2)

ای خدای بزرگ کاری کن  حال و روز جهان عوض بشود

یا که ما  عاشق زنان نشویم  یا که اخلاقشان عوض بشود!

این همه سنگ و آهنی بودن مال دوران دایناسور هاست

من تعجب نمی کنم یک روز این زمین وزمان عوض بشود...

 

هفت ماه و سه روز می گذرد من به یک زن عجیب دل بستم

همچنان مانده ام که شاید او نظرش ناگهان عوض بشود 

من اساسن قبول دارم که کار و بارم زیاد جالب نیست

تو ولی منتظر بمان یک شب وضع من بی گمان عوض بشود

پس بیا و دوباره آدم باش!دل بیچاره ی مرا نشکن

خب کمی حق بده  به دل سخت است مثل  یک استکان عوض بشود

 

 

 

 

 

  
نویسنده : علی شهیب زادگان ; ساعت ٢:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱/۱۱