گاهگاهی -اگر که فرصت بود- بايد از هر چه عشق رد بشوی

دل شکستن که کار سختی نيست بايد اين کار را بلد بشوی

بروی توی کوچه و بعدش داد و فرياد راه بندازی

که فلانی چه دختر بدی است...الغرض يک کلاغ بد بشوی!

گيرم از دست گريه های پری باز هم سيل عشق راه افتاد

منطقت حکم می کند ابنجا ديو باشی و مثل سد بشوی

چشمهای درشت و روشن را به حساب ستاره ها نگذار

زل نزن در نگاهشان حيف است باز مشغول اين رصد بشوی

اگر عاشق شدی توجه کن که پرنده بدون پر باشد!

خب تو بايد رفيق دخترکی که اساسن نمی پرد بشوی

به خدا که کمی عوض شدنت مثل خواب نهنگ ها بکر است

کانال چار ساعت ده شب...و تو يک فيلم مستند بشوی!

 

سالها دل سپرده شان بودی به تو و گريه هات خنديدند

قد آنها که بد شدن سخت است تا حدودی که می شود ...

  
نویسنده : علی شهیب زادگان ; ساعت ٢:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/۳