چه روز سرد و بدی بود روز بی تو شدن

خدا نخواست بمیرم وگر نه این کودن!-

سه بار رگ زد و هربار شانس با او بود

که حیف بود بمیرد به خاطر یک زن

 

 

خدا اگر که نبودش هنوز عاشق بود

دل شکسته ی شاعر دلی که خب قطعا-

بدون بودنت اینجا به گریه می افتاد

بدون بودنت اینجا به ضجه موره زدن...

خدا اگر که نبودش ستاره یخ زده بود

در این شبانه ی مشکوک نسبتا روشن

سراب رد شد ازاینجا...ویا  خودت بودی؟

صدای ممتد هر ردپا خودت بودی؟

نخواستی که بمیرم که باز کم بشوم

که باز مثل شما خسته از خودم بشوم

چقدر گریه کنم تا مرا رها بکنی

مرا از این همه بند و طناب وا بکنی

چقدر باتو به خورشید و ماه شک بکنم

به انهدام عجیب خودم کمک بکنم

کنار عشق تو ماندن ضوابطی دارد

قبول کن که شکستن شرایطی دارد

دوباره می شود آری شبیه آدم شد

به تو که می رسد اما نمی شود اصلا!

اگر دوباره نوشتم که بی تو خواهم مرد

به حرف شاعر خود اعتنا نکن لطفا

  
نویسنده : علی شهیب زادگان ; ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٧/٢٦