با نامه هایت زندگی کردن شبانه

با شعرهایم آتش شومینه روشن

می خواستی هر روز من تاریک باشد

بی رحمی ات از دید هر آیینه روشن

 

از ابتدای قصه هایت اخم کردی

تا انتهای جنگ هایم تیر خوردم

من سرنوشتم ایستادن روی مین است

در قصه هایت بی خودی شمشیر خوردم

 

سربازهای زخمی ام را جمع کردی

با فرض اینکه تشنه ی  تیر خلاصند

دنیای من , دنیای خنجرهای خونی

مردم مرا از زخم هایم می شناسند

 

دنیا طناب دار دور گردن من

وقتی که دستان تو دور گردنم نیست

هر شب من و هر شعر را تشییع کردن

با آنکه معلوم است وقت مردنم نیست

 

دنیای من دنیای لیلایی که در رفت

دنیای من دنیای شیرینی که تلخ است

دلخوش شدن با غصه های هر شب شعر

معشوق من هر بار در شیراز و بلخ است

 

مسعود سعد و دلخوشی با غصه ی  حبس

دلخوش شدن با وحشی و واسوخت هایش

دلخوش شدن با شعر قبانی پس از بمب

وقتی که بلقیسی نمی ماند برایش

 

دنیای من دنیای شاعرهای خوشحال

دنیا برای شاعرت کم دلخوشی داشت؟

کی گفته لورکا تیرباران شد شبانه؟

کی گفته دنیا نیت شاعرکشی داشت؟

 

دنیا برای سنگ هایت نقشه ها داشت

زخمی شدن شاید به من می آمد اما -

می شد که با من مهربان تر باشی از سنگ

شاید که دنیا هم مردد باشد اما -

 

دنیای من هم می تواند خوب باشد

دنیای من هم می تواند خون نبیند

باید بخندی تا که لیلا رد خون را

اینقدر ساده بر تن مجنون نبیند

 

هر خنده ی تو عامل تبخیر برف است

برف آمد و... یک لحظه اما مکث کردی

سردرگمم حالا هوا سرد است یا گرم

ییلاق و قشلاق مرا بر عکس کردی

 

  
نویسنده : علی شهیب زادگان ; ساعت ٦:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/۸