دستان تو گاه با من و گاهی نیست

دستان تو تکیه گاه دلخواهی نیست

دنیای تو استکان برعکسی شد

تا روی زمین ریختنم راهی نیست


https://telegram.me/alishahibzadegan

  
نویسنده : علی شهیب زادگان ; ساعت ٢:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱۱/۱۱


 

کاری بلند از سال 91

تب مرداد و کودتای سیاه
بغض مسری ، شکنجه درمانی
بین شلاق ها به یاد تو بود
مرد ملی گرای زندانی

دوستت داشت بیش از اندازه
بیشتر از مصدق و از نفت
بازجوها به او خبر دادند
که تو از شهر داغ خواهی رفت

داغی ماسه های آبادان
داغی دست های مرمری ات
او مرتب به فکر چشم تو بود
فکر حتی نگاه سرسری ات

خواست دستش به دست تو بخورد
خواست دنیا قشنگ تر باشد
خواست لب های خشک آزادی 
از شیار لب تو تر باشد

ساده بود و به سادگی وا داد
ساده همدست هاش لو رفتند
عشق کور است و بازجوها هم
تا ته چشم او جلو رفتند

بعد فهمید گول خورده و بس
خواست فورا به آسمان برسد
آسمان زیر خاک ها گم شد
قسمتش شد به رفتگان برسد

خودکشی کرد و سایه اش جا ماند
روی دیوارهای بی پایه
تا کسی باز عاشقت بشود
کسی از جنس نور یا سایه

عاشق دوم تو مرد تفنگ
مرد اینکه «چگونه باید مرد؟»
در جهانی به وسعت یک تنگ
مطمئن بود کوسه خواهد مرد

مطمئن بود دوستت دارد 
بیشتر از گلوله و باروت
وسط جنگ های صحرایی
یاد آن چشم و یاد آن ابروت_

غافلش کرد و چشم ها را بست
تیررس را به رسمیت نشناخت
به امیدی که تو تکان بدهیش
از خودش روی کوه پرچم ساخت

قطره های درشت خون چریک
دست های تورا صدا میکرد
دست هایت دراوج خونسردی
به صدایش کی اعتنا میکرد؟

پدر و مادرت طرفدار
ازدواجی که سنتی باشد
مرد باید که ضد بی قیدی
مرد باید که غیرتی باشد

تو فقط محو شعر و موسیقی 
عاشق چارپاره های فروغ
صبح ها شعرهای نادرپور
عصرهای جاز و کافه های شلوغ

وسط کافه های بی قهوه
شاعری دل به دست هایت بست
همه ی افتخار او این بود
آدمی مستقل و بی حزب است

شعر میگفت و یاد دست تو بود 
وقت خواب و زمان بیداری
فکر میکرد میرسد به بهشت
تو فقط یک غزل که برداری

تو ولی برنداشتی رفتی_
سمت راهی که بی مسافر بود
آخر قصه مصرع بعد است:
«عاشق آخریت شاعر بود»

شعر او مثل ماهی گمراه
رفت دنبال تور سرگردان
ماهی قرمزی که جان داده
روی شن های داغ آبادان

علی شهیب زادگان

  
نویسنده : علی شهیب زادگان ; ساعت ٩:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٥/٢٩