کاری بلند از سال 91

تب مرداد و کودتای سیاه
بغض مسری ، شکنجه درمانی
بین شلاق ها به یاد تو بود
مرد ملی گرای زندانی

دوستت داشت بیش از اندازه
بیشتر از مصدق و از نفت
بازجوها به او خبر دادند
که تو از شهر داغ خواهی رفت

داغی ماسه های آبادان
داغی دست های مرمری ات
او مرتب به فکر چشم تو بود
فکر حتی نگاه سرسری ات

خواست دستش به دست تو بخورد
خواست دنیا قشنگ تر باشد
خواست لب های خشک آزادی 
از شیار لب تو تر باشد

ساده بود و به سادگی وا داد
ساده همدست هاش لو رفتند
عشق کور است و بازجوها هم
تا ته چشم او جلو رفتند

بعد فهمید گول خورده و بس
خواست فورا به آسمان برسد
آسمان زیر خاک ها گم شد
قسمتش شد به رفتگان برسد

خودکشی کرد و سایه اش جا ماند
روی دیوارهای بی پایه
تا کسی باز عاشقت بشود
کسی از جنس نور یا سایه

عاشق دوم تو مرد تفنگ
مرد اینکه «چگونه باید مرد؟»
در جهانی به وسعت یک تنگ
مطمئن بود کوسه خواهد مرد

مطمئن بود دوستت دارد 
بیشتر از گلوله و باروت
وسط جنگ های صحرایی
یاد آن چشم و یاد آن ابروت_

غافلش کرد و چشم ها را بست
تیررس را به رسمیت نشناخت
به امیدی که تو تکان بدهیش
از خودش روی کوه پرچم ساخت

قطره های درشت خون چریک
دست های تورا صدا میکرد
دست هایت دراوج خونسردی
به صدایش کی اعتنا میکرد؟

پدر و مادرت طرفدار
ازدواجی که سنتی باشد
مرد باید که ضد بی قیدی
مرد باید که غیرتی باشد

تو فقط محو شعر و موسیقی 
عاشق چارپاره های فروغ
صبح ها شعرهای نادرپور
عصرهای جاز و کافه های شلوغ

وسط کافه های بی قهوه
شاعری دل به دست هایت بست
همه ی افتخار او این بود
آدمی مستقل و بی حزب است

شعر میگفت و یاد دست تو بود 
وقت خواب و زمان بیداری
فکر میکرد میرسد به بهشت
تو فقط یک غزل که برداری

تو ولی برنداشتی رفتی_
سمت راهی که بی مسافر بود
آخر قصه مصرع بعد است:
«عاشق آخریت شاعر بود»

شعر او مثل ماهی گمراه
رفت دنبال تور سرگردان
ماهی قرمزی که جان داده
روی شن های داغ آبادان

علی شهیب زادگان

  
نویسنده : علی شهیب زادگان ; ساعت ٩:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٥/٢٩


 

با نامه هایت زندگی کردن شبانه

با شعرهایم آتش شومینه روشن

می خواستی هر روز من تاریک باشد

بی رحمی ات از دید هر آیینه روشن

 

از ابتدای قصه هایت اخم کردی

تا انتهای جنگ هایم تیر خوردم

من سرنوشتم ایستادن روی مین است

در قصه هایت بی خودی شمشیر خوردم

 

سربازهای زخمی ام را جمع کردی

با فرض اینکه تشنه ی  تیر خلاصند

دنیای من , دنیای خنجرهای خونی

مردم مرا از زخم هایم می شناسند

 

دنیا طناب دار دور گردن من

وقتی که دستان تو دور گردنم نیست

هر شب من و هر شعر را تشییع کردن

با آنکه معلوم است وقت مردنم نیست

 

دنیای من دنیای لیلایی که در رفت

دنیای من دنیای شیرینی که تلخ است

دلخوش شدن با غصه های هر شب شعر

معشوق من هر بار در شیراز و بلخ است

 

مسعود سعد و دلخوشی با غصه ی  حبس

دلخوش شدن با وحشی و واسوخت هایش

دلخوش شدن با شعر قبانی پس از بمب

وقتی که بلقیسی نمی ماند برایش

 

دنیای من دنیای شاعرهای خوشحال

دنیا برای شاعرت کم دلخوشی داشت؟

کی گفته لورکا تیرباران شد شبانه؟

کی گفته دنیا نیت شاعرکشی داشت؟

 

دنیا برای سنگ هایت نقشه ها داشت

زخمی شدن شاید به من می آمد اما -

می شد که با من مهربان تر باشی از سنگ

شاید که دنیا هم مردد باشد اما -

 

دنیای من هم می تواند خوب باشد

دنیای من هم می تواند خون نبیند

باید بخندی تا که لیلا رد خون را

اینقدر ساده بر تن مجنون نبیند

 

هر خنده ی تو عامل تبخیر برف است

برف آمد و... یک لحظه اما مکث کردی

سردرگمم حالا هوا سرد است یا گرم

ییلاق و قشلاق مرا بر عکس کردی

 

  
نویسنده : علی شهیب زادگان ; ساعت ٦:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/۸